تبليغاتX
آدمکان کوکی
همه من یعنی همین...

زلزله هم که بیاید دیگر مهم نیست من خواهم ایستاد

تا دهان زمین را مسوام بزنم

و دیوارهای استوار چه ساده

سقف ارامش را رها کردن 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 2:50  توسط برهان | 
دریا دریا میشود درد را دید

محو شد میان خاکهاکه انسانها در انند

خسته ام ملافه ام را بدهید

میخواهم در عوض شب بیداریها

در انتظار تصویرهائی که از دود میگذشت

وروزهای خوبی که فقط به اندازه صحبت گذشت

برای دستهایی که پیش نیامده رفتن

وان حرمت کلاماتی که شبها به رویا ان صبح رامیپاییدم

ملافه ام را بدهید

تا برای نگرانی مادر

تا بی تابیم تا پیرهن که مشکی شد برتنم

و حرفهایم همان سکوت برابر طابوت

شاید هم همین صبح بود

صبح حروفهای بی مصرف

شایدم همین صبح بود که میگفت لطفا بخند

دنیا به طعم خنده حضم میشود

عشق هم بود با کمی افسوس تسلیت گفت رفت

لطفا ملافه ام را بدهید

خسته ام  میخواهم ارام بخوابم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 2:45  توسط برهان | 

غروبی در نیکوتینها .

 

اوقات شرعی دلم را دود گرفته است

ثمر دردها  بهانه  میدهند

عصریست الکلی.

دهانهای بو گرفته مان

هوای مطبوع مطبوعات را می مکند

جنایتهای دوستانه مان

امضای دردمیگیرند

داد   یاری   نیست.

پناه آبگونه مان عمق آبهای آزادیست

ور نه روتوش این دریاها که فقط خاطره است .

دردها ورم کرده اند

وکرم آرامش بطن بی قرار خود را میجوید

دست پاهای روز درد است

ودیوار گلی دیوانه بار

بوی حشیش وطعم خماری آینده را میدهد

چنین مرفین بارانه عصریست.

آرامش قصیده ای تازه میخواهد

و ماربارو هم چیزی را نجات نمیدهد.

فشان کرده خیابان از استعدادهای آتش دار

همینها آزادی را سنگ چین سنت کرده اند.

در همینجا آمبولانس از گذشته یک نفر رد شد

هویتش  خلاصه در چند مهر شناسنامه

وآرزویش پاسورتی خالی ماند.

چروک موریانه ها بر پیشانی دیوار  تجسم ویرانیست.

هواپیمای اندیشمندان پیرهم

در همین عصر سقوط کرد.

دوباره رسیدیم به ته خط

قطران روز را از پاکتهای قلابی بیرون میکشیم

حقیقت انگار طعم توتون بود

وخاطره لمس خاکستر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 18:54  توسط برهان | 
این روز شبها خرج افتابه لحیم است

سی یا سه دیگرچه فرقی میکند

بگذار زمان آبستن این رفتنها بماند

بگذار نیایشگر پیری اربدهایش را فاسقانه

در تزبیحی مبرا سازد.

روز خط کشی میشود 

هفته می پیچدو

ماه تا میخورد در برگ تقویم آخر سال

از بنا گوش کهنگی  بامداد عید سر میکشد

تاعصرهای پولکدارو تولد بو سه ها

برسیم به سنت در آغوش گرفتنمان.

گفته بودم این روز شبها خرج آفتابه لحیم است

دوباره ساعتمان را کوک کردیم

به ساعت  پنج نیم باز سوپور

شرافتهای زباله شده را جارو می کشد

ویراج موتوری زنگ آغاز

دکان دزد زده فاجعه روز

دکه سیگاری سنبل کوچه.

وغروبها ُ همیشه باید به تصلائی اندیشید

که این غروب با ضربه مغزی جوانی شهر را

به شب می فرستد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 10:21  توسط برهان | 

هیچ چیز بهتراز هیچ چیز نیست

(ساموئل بکت)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 18:2  توسط برهان | 

گوشه ان خانه هنوز تنهایی صدایم می زند

بی گاه انگار کسی در رابست

وانزوای من بی من ماند

قابها مندرس روبروی هم

مردوار خیره اند  اما

یگانه نگاهی که اویختشان برای تماشا

شبانه رختهایش را برداشت

وبی صدا همه چیزش را ترک کرد.

نشستن روبروی سیاهی که بر اب سرمیخورد

در ان دور دست که هوا به  زمین میرسد

بر امدن اهی  ناگاه زندگی را به چالش می کشاند.

اه دریا  اه دریا

دریا را گذاشتم برای خودتان تقسیمش کنید

عادلانه بنشینید در کنار ان

و برای عاطفه مرزدارتان تصمیم بگیرید

که چه کسی امروز باید تنها شود

انگار همیشه منتظر کسی هستیم.

 من انتظارم را کوبیدم به تابلوئی

که توقف مانع کسب است

وکوله بارم را پر از غروب کردم 

 وشدم ساق دوش جاده ها

تا شهرم ببیند که ترکش میکنم

وادمهایش

ادمهایش که تاجری بیش نبودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 18:0  توسط برهان | 
بنویس بنویس حتی اگر خوانده نشود.....

(علی کیکاووسی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 21:22  توسط برهان | 
عزیزمن

کنار این طایفه ها

از بطن خشم میریزد

از خشم هرگاه جسد می گیرند

اما عزیزمن کنار تو کنار تو

از چشمانم شعر میریزد

ودل نگاه تو را میلیسد

عزیز من عزیزمن در کنار ما

همچون شبهای بی مهابا

درد نطفه خواهد بست

تو ابستن شادی خواهی شد

اما عزیزمن نکند نکند

زائیده شود کودکی همچون من.

این راه از بن بسته بود .

هرگز سگ ولگردی را

 مجبور به نگهبانی نخواهند کرد.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 21:20  توسط برهان | 
دوست دارم به کناره دریا بروم و

در اوهام هوسها شنا کنم

پا بر ماسه های همیشه خیس بگزارم

وبه بن بست سیاهی در اب بنگرم

بگزار بی تر دیدی باشد از ان که خیسی

شخصیت لباسم را خورد کند

و  گزاره ای در چشمان دیگران

 فقط دیوانه ای باشم

                              دیوانه .................

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 22:18  توسط برهان | 
بی تو هوای خانه منزویست....

ریه فصلها را دود گرفته است

شهریور .تیر .خرداد.

دی .بهمن .اسفند.

به قرینه هم نشسته اند

مذکرها . مونث ها ....

ملودی روزها تکرارند

ویلون پنج شنبه های نارنجی

کنترباس جمعه های متروک

پیانو روزهای کلیدی کلیشه خورده...

هر انچه استادانه . اما

بی تو ترانه ها بی احساسند

دیگر چه فایده .....

اتاق مبلمانش را کفن گرفته ....

             تقدیم به .....

                             س.ی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 14:26  توسط برهان |