تبليغاتX
آدمکان کوکی
همه من یعنی همین...

بندرعباس-خیابان آیت الله غفاری-فرهنگسرای طوبی-انجمن ترانه- کد و صندوق پستی-14581-79149

E.mail: anjomantarane@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 12:33  توسط برهان  | 

..................................................................................................................................................................................................................................

............................................................................................................................................

.................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 14:31  توسط برهان  | 

 تا این وقت

نمی دانم چرا اینقدر سکوت،

سکسه تمام جمله ام را میشکند و

هیچ وقت ها     هایی بلند می کشد.

اپرای تازه برای خواب،

خوابی که لای  ملافه قلت می خوردُ

 خمیازه از چشمان باز می پردُ

نبض ساعت از  لای پرده بوق میشود

ودر گوش ات  صوت بلند،  صدائی که موزارت را از ویلون  

بیزار می کند

بیشتر از اینها وقتي ست که نبضش

سکسکه را .....

بیدارم....

به جان چراغ  بیدارم ،

کسی که دست بردار نیست ساعتي ست

که مچم را هی می گیرد ُ

پشت هم روی شماره گیر

پیانو میزندُ

سکسکه دارد با تمام بی جوابی

جمله می سازد.

وتا این وقت سکوت

سکسکه دارم 

برای عق زدنت

گوشی رو بر ندار ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 20:26  توسط برهان  | 

حالاكه می زندبهتراست سپید بپوشی،ازخودت دورترنروی

و به اين شكل همه چيز ببندی به  كمری كه دردت را

از پشت بانی می كند 

وتو بادستی كه نمی رسد به خودت كجا می توانی

وادامه ...

ادامه فقط انديشه بود كه كجای خودم قرار گرفته ام و از كدام كنايه می توانم خودم را بخندانم و بعدشما  را‍مگر اينكه از اول سانسوركنم و تمام خودم را ببندم به ريش همان حادثه اي كه با دمپائی ابري سُر خوردم جلوي تو آن هم بيشتر از چندبار البته پشت اين حادثه هم طنزی  نمي تواند باشد چون به هر حال تو مي رفتی حتي اگر زمين نمي خوردم و فرقی هم نمی كرد برايت  كه سرم به سنگ خورده باشد يا نه چون هميشه تذكر می دادی كه سرت درد ميكند بهتر است يه فكری به حال سرت بكني تا به سنگ نخورده اما تو هيچ وقت اين را نفهميدی  مگر قرار است هميشه بيافتی سرت به سنگ بخورد گاهي  اين سنگ می آيد مي خورد فقط كافيست نشانه گير داده باشد به تو   و   بی آن كه تو حتی حدس زده باشی كه كی می خورد و  حتي قبل از برخورد فكرهم نمی كنی كه محكم زده می شود يا نه می آیدمی خورد درست موقعی كه سرت گرم است .

و آن قدر خوب اين اصل غافلگيری رعايت شده است كه توی خيابان هر لحظه  انتظارمی كشم كه اين سنگ برسد دوباره بخورد به من وهر لحظه حس می كنم كسی یک چشمش را بسته ویک دستی پرتاب می كند يك پرتاب 10 امتيازی درست وسط پيشانی. من و تا مدت ها در آن حوالی با تک خال هندی بزرگ بر پيشاني ام جانباز 90 درصد اين جنگ لقب می گيرم و هر لحظه دلهره دارم كه دارد می خورد چند ثانيه طول می كشد،  صبور باش.

و انگار حق هم با او بود من سرم درد می كند كه بايد حتمًا بخورد وشايد فردا جای خوردنش را خودم تعيین كنم امتياز هم بدهم هر كه بهتر بزند سرم را جايزه می دهم تا در خانه هر روز تمرين كند به زدن .

تا زیر دست شودو توی خيابان هدفش را درست بزند نه اينكه از شانس بد اشتباهی بخورد مثلا به بغل دستی خوشبختی كه ديروزكنار من  می رفت تا مجتمع تجاری،  خريدش را بكند.كه ناگهان  سنگي می خورد به سرش كه حتي نمی داند از كجا خورده و هر چه اشكهايش را جمع وجورمی كند اما باز نمی شود و می ريزد، احتمالا ضرب محكمی داشته، شايد هم سنگش بزرگ بوده به هر حال من 100امتياز را می دهم به زننده كه احتمال  می رود حرفه ای هم نباشد و برای او احتمال اين كه آشنا بوده باشد بيشتر است چون آدمها از آشنا ها بدتر می خورند وحالا نشسته بر روی پله ها سرش را گرفته ميان دو دستش محکم وچه دردی رامی کشد.

نمی دانم از کجا شروع شد اما تا شد فرضیه تولد را هم گرفت در خودش و تا از الفباء رد شدم انگار کسی   از زنگ تفریح  آژیر می کشید  ( به سنگ فنگ ، نشانه سیبل سر ، آتش)، و تا  حالا تنها نشانه سر مانده از خیابان  و جَنگ مغزهای باهوش از الهام چشم تا هدف. وسر در جنگ میادین لب  ، لبخند فقط سر نبود  بلکه قرار بود بماند سری   بی سر .

و نشان به ان نشان که شاید از همین روزها از پا شروع کنند به دفن عمودیم  و درچشمان بازم بگویند :

به سنگ فنگ ،نشانه سیبل سر ،  آتش...

 به هر حال پذيرفتن اينكه خورده ای سخت است و مهم هم نيست كه تو بپذيری يا نه هر كجا به هر گونه اين سنگ می آید تا بخوردو حتي گاهی می بينی كه دارد می آيد درست نگاهش ميكني كه چگونه راست ميايد ميخورد به سرت ..

مثل همین الان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/03ساعت 12:47  توسط برهان  | 

جایزه نوبل را هم اگر به من بدهند

 بازبا خودم صلح نخواهم کرد

که سر است آن سوی کوها  سر است

پر از سرخس هائی  که می خواهند  سری به شهر بزنند وُ

در بیاورند سر از کیف  سربازها یی

 که کفیلشان مشمول است به خاک

 سر از پا  میزند    باز

که سنگ ها دارند به سار سری  سر میزنند  محکم ،

کسی  دارد سرش از بند   می افتد

 که با دست باید  می برد پا را ،

 

و شبی که یلدا خودش مشغول است به تخت

در هندوانه ، دانه تلخ میگیرد

وچاقو معده گرسنگی را زخم میکند

باشبی که روبان آن

  کمی بلند گرفته کمر یلدا  را  قوز می کند  

 که تمام شب یلدائیست گرسنه.

 

در به سایه ای پشت می کند وُ

من دور می شوم از جائی که کلاه بازی میکند با  سرُ

قاضی میکند کلاه به سر ،

 فارسی میاورد  مثنویُ

 رباعی می گیرد  عاشقانه

شاعر گرفته سپیدی بر شب

که هرگز با خودش صلح نکرده.

 

کودک  من دوباره دارد دست می برد در لانه زنبور

زاغکُ قالب پنیر

روباهِ  پنیر خوارُ

مهربان یارخون خوار

دماغ  دبستان دراز می شودُ     بامن  درازتر میرود سایه ام تا

 پشت کو ه سروهای من به چوپان سایه دهندُ

 سر راه عکس من

در آب گِل آلود  شود

با  پوز بند  الفبا

دهقان   فداکاریش  را  آتش میکشد به کفش

تا قطار در کتابُ 

 شب در فارسی واژگون شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/14ساعت 0:54  توسط برهان  | 

 

آهاي  نتهاي  عزيز

گرد اين انگشت

پرازجاهائيست  كه گذاشته نشده

دستي كه مي بايد  بود   نبود

يادي  كه  بدون  اين بودها ست  

 تنها  يادي ست  بدون این بودن ها

وپاهائي كه نرفته

بيشتربازگشت خودش را

تكرار می کند‌

تا خودم چند پرده سکوت گذاشته ام  

که همش با خودش تکرار کند

و حوصله را از سر خودش کول کند تا  بالای یقه 

به بهانه دکمه گیرکندُ  هی بازُ  هی بسته

سر اخر   خسته   لای یک لحافِ

خیس در جای خودش خواب برود

 

آهاي  ملودي  عزيز

اين ميزان ميزبان مني ست

كه دور ايستادهُ   تکان تکان  دست مي اندازد 

و تمام  حواسم از پنج گانه خودش فقط يك مي شود به  گانه  همان دست تكان دادن

به بهترين دوستم     روزهاي خوب.

حالا بدون هيچ كلامي اوج گرفته ای تا

مينور شویُ   ازمرزعاطفه لطيف تر

آهاي  مينورها

اينجا تركيبي با من بندي  نيست

يك جاي  جهان اشتباه  شده است

اين عاطفه از  مرز

سيمي ست  پر  از خار

وگرد  مني ست  كه نيستم    من  با خودم نيستم

اين نيستم  همان  نيستم  نيست

هر چقدر باس را بالا  بزنی باز به  اين  نيستن  نمي رسد

دست بكش  و  دیگر از كنتر باس بخواه سكوت كند

هيچ جاي اين قطعه كسي نيست

 وشخص هاي من كجا رفته ان . 

بگذارید

با اين ويلون شخصي تر باشم

با تك نوازنده مونث

 که از پشت لباسهايش  نازكتر ارشه  را مي كشد

بداعها  رامی گیرد به نوازش

از سينه خودش دست می گیرد

 درد را از دستان  مذكری گرفته تر میزند

 مركز درد هميشه از سينه استُ  سینه  به سینه

این آرشه کشیده میشود

و صدا از دهان میرسد به سوزی که در سینه من خود سوزی می کند .

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 2:34  توسط برهان  | 

 

در ختان را ميبرند

از سر جدا

و جدا   جدا

همه يك تن دارند

كه  كافيست از اينجا بگذري

 ويك يادگاري گذاشته باشي

كه يك تنه از جاي خودش كنده ميشود

وتن من همان   جا     ياد

 گاريست كه زمان سواربر ان

 ميكشد خود را لنگان لنگان .

وپيش از اينكه دستم را ببرند

من مي گويم

كه جهان روي  انقراض نسلي ست

كه خواب زلزله

هر شب قرص ميشود بالاي سرشان

  وبا يك ليوان آب  

  غرق ميشود كشتي نوح

در دهان نيمه باز خواب كه از

 امروز ميشود  300ساله خوابيد

وبيدار شد  تا  صبح

درست وسط ميدان

آزادي توئي كه هي ميچرخي روي يك مجسمه

 واز گرد تو راننده تاكسي دور ميزند

تا گردنها را  مستقيم ببرد

سر چهار  راهي كه  ديگر نيست مجسمه اي

 تا ازدي

سه بار دور خودش بچرخد

و اين انقلاب در معده

اسيد ميپاشد .

از كنار دروازه

  اويزان است شهردر چهره ها

دارند درختها  را ميبرند ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/28ساعت 0:39  توسط برهان  | 

سيبل...

درست وسط خال

ميان شصت سبابه

 رك راست   ميرسد

به مركزمن  كه

 دور خود پيچ خورده اند

ونقلي از مكان تو

گرد آمده اند تاحاشورم بزنند

با ان نمك ريخته از دست

كه شورش را برده

بر روي اين جگرلاي دندان

و اين شام كوفتي ميگيرد

 در راه گلو درد

و كفاره ميشود  هر لقمه نان

تريت كاسه اي گرد

از مغز   آبي   كه رفته از روي آن  پوست من

و تو شكم سيريت را گرفته اي ميخندي كه نپخته است.

 سفره هم با ان نمك   دانايش

نميتواند جلو دار دستت باشد  

و نشانه از جلوي چشمان تو

گيري ميشود

تا شكاف باد

نتيجه اش را گرد كند

در نقطه اي كه گير كرده پايم

تاتو درست به هدف بزني

.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 1:13  توسط برهان  | 

خيال ميكردم

در كنار اين پليس      فقط

بي نسبتيمان را تعارف ميكني

تا كلاه  درهم رفته مان

ان سو تر از اين سالها

  از كوچه       مشت         كافي شاپ بگذرد          

 حالا    اينجاي خيابان

يك طرفه به قاضي برود

و بعد احتمالا

شيريني تو

به شرط دست پاي من

ودسته گلي از تو

كه روبانم را بكشي

تا همچون گاوي  هر روز  به چراي خيابان برود

و هرشب

به گواه تلوزيون

برايت اقتصاد نوش خوار كند

..

وچه خوب كه پليس

دست   از بند فرضيه اش را غلاف كرد

و همه چيز

به نسبت وراجي تو ختم  به   خيرشد.

اما قراراين هم نبود  كه جاء عوض كني

هي ادرس بدهي    كه پشت سرم كسي نيست

تا در جامداديت

رديابيم كند

ودست بكني بر سياهي

هي بچرخاني قلمتراش را

تا پوستها

بريزند بر زمين

و اين همه  خير

  به خير تو ختم شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 4:31  توسط برهان  | 

خشك      ساليم  گرفته

خش  خش سوالي در ذهنم

بوقي كرنا ميكند

هم سازي سياه

در آينه مي سرايد شعري

و  اتاقم    از ناف  اين بند اخر

ميرسد  به رو ده هاي فاضلاب شهري

تا مقابل  تابلوي تردد ممنوع

نشت   بكند واز سقف نقاشاني

سر در بياورد

كه تابلوي وژدان ممنوع

راي آورده است

با تصوير يك مشت .

ويك چكش در كنار كاسه خالي

حكم ميكند

عدالت رعيتها رعايت شده است

و آماده ميشود

تا بر يك پا نصب شود

جاي تابلوي حق تقدم

كه علامت سوالي

رويش نقاشي شده است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 0:31  توسط برهان  |